المحقق السبزواري
634
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
آن بدره « 1 » برداشتم و اصحاب معاملات و قرضخواهان را طلب نمودم و حق جمله ادا كردم و آنچه باقى ماند نفقهء خود و عيالان فراخ گردانيدم ، و با خود گفتم تا آن وقت كه اين مرد بازگردد باشد كه - خداى عز و جلّ درى از درهاى رزق بر من گشاده گرداند ، مال او خود به جاى نهم . و آن شب به فراغ دل بخفتم . روز ديگر ، على الصّباح غلام درآمد و گفت : « خراسانى بر در است . » اجازت دادم تا درآمد . گفت : « من بر آن عزيمت بودم كه به عرض رسانيدم ، امّا امروز مردى برسيد و وفات پدرم خبر آورد . به ضرورت به جانب خراسان مراجعت خواهم كرد . بفرما تا آن امانت به من تسليم كنند . » من از استماع اين خبر حالى مشاهده كردم كه هرگز نديده بودم و عالم بر من تاريك شد . [ 162 ب ] از خجالت حيران و مدهوش بماندم . ندانستم كه جواب چه گويم . گفتم : « اگر انكار كنم به نزد قاضى رود و سوگند دهد و فضيحت دنيا و آخرت حاصل آيد . و اگر مماطلت و مدافعت « 2 » نمايم ، تشنيع بسيار كند و پردهء من به درد . » گفتم : « عافاك اللّه ! اين موضع چندان حصين نبود ، آن مال را به جهت احتياط به جايى ديگر فرستادم . امروز به سعادت بازگرد و فردا بيا . » او بازگشت و من حيران و متحيّر بماندم و چنان زيروزبر شدم كه يمين از يسار فرق نتوانستم كرد ، و عالم بر من تاريك شد و روز بر من سياه گشت . و چون شب درآمد ، خواب و آرام و صبر و قرار از من برفت و چند نوبت غلام را فرمودم كه ، « استر را زين كن . » او مىگفت : « هنوز شب است . » تا آخر زين بر استر نهاد . برنشستم و ندانستم كه كجا مىروم . چون عنان اختيار از دست رفته بود ، عنان بر گردن استر افكندم و پاى در ركاب تسليم نهادم و توكّل بر فضل بارى - عزّ اسمه - كردم . و استر مىرفت تا به كنار جويى رسيد و از جسر بگذشت به سوى دست راست ، به جانب سراى مأمون ميل كرد . چون به نزديك سراى مأمون رسيدم ، هنوز شب بود و راه باريك . سوارى ديدم كه بر من گذشت و در من نگاه كرد و بازگشت . گفت : « بو حسان زياد نيستى ؟ » گفتم : « بلى . » گفت : « مرا نزديك تو فرستادهاند . » گفتم : « كه فرستاده است ؟ » گفت : « امير حسن سهل . » با خود
--> ( 1 ) . كيسهاى كه درون آن ده هزار درهم مىنهادند ، كيسهء زر . ( 2 ) . درنگى ، تكاهل ، مسالمت در اداى دين .